قبل از همه چیز سلام .
این اولین پستیه که برای این وبلاگ می ذارم . امیدوارم که بتونم این وبلاگ رو به یک وبلاگ پر طرفدار تبدیل کنم و همچنین کم کم اونجایی رو که نوشته (واحد نیشابور) حذف کنم و بعد از حذف اون واژه بلاگفا و بعد از همه اینها خودمو ! ! ! ! !
به هر حال اولین پست رو با خاطره روز اول خودم شروع می کنم .
(فلش بک به قبولی در دانشگاه ) نمی دونم چی شد ! شانس اوردم ! درس خوندم ! نتایج اشتباه شد ! برق ما رو گرفت ... حالا به هر شکل من دانشگاه قبول شدم (به جون خودم من دانشگاه سراسری هم قبول شدم ولی چون رشتش مالی نبود نرفتم) . خوب ، شاد ، خوشحال و سرحال در روز های میانی شهریور بود (اگه استباه نکنم) با مامان و بابام به سمت نیشابور مقدس به راه افتادیم . با کلی سوال و پرسش کلی کلمات از قبیل جاده صومئه ، بلوار فضل ، شهرک بسیج ، بلوار دانشگاه و ... دانشگاه رو وسط بیابون پیدا کردیم . ماشین رو رو به روی دانشگاه پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم . هنوز قدم اول رو به سمت در نگهبانی برداشتم دیدم او له له . به به به به به . به این میگن محیط تحصیلی . حالا چی دیدم که به این نتیجه رسیدم ، بماند !
حالا به هر شکل که به خدا یادم نمی یاد فهمیدیم که ثبت نام تو کتابخونه صورت میگیره . پس از شناسایی مکان کتابخانه به کمک GPS و دانشجویان ترم بالا ، شروع به حرکت به سمت کتابخانه نمودیم . دقیقا یادم نیست ولی تا جایی که یادمه جولو در کتابخونه یه خیمه زده بودن و داشتن نوحه پخش می کردن (چون یادم میاد که به بابام گفتم فک کنم اومدیم مسجد اشتباهی) . رفتیم به سمت میزی که اون جولو بود . مراتب ادب را به جا اوردبم و 5 تا کاغذ به همراه 1 پوشه دریافت نمودیم . زیر سایبونی که در نظر گرفته بودن مستقر شدیم و شروع به پر کردم فرم ها کردیم . راستی یه چیز دیگه هم یادم اومد . یه لوکیشن یا کاور یا نمی دونم هرچی که هست به رنگ آبی به ما دادن که توش 2 تا شکلات و یه مجله نمای خسته پیر بود که حاوی مواردی در مورد بهداشت دهان و دندان بود و از اینا مهم تر رو کاور آرم دانشگاه آزاد هک شده بود . اوه اوه اوه . فکرشو بکن ! ! ! ! !
به هر حال ما از در سمت چپ کتابخونه وارد شدیم . یه خانومه اون جلو بود که به زور کارت ملی منو گرفت و شماره ملی مو وارد کامپیوترش کرد و یک برگه به همراه کارت ملیم بهم داد . وارد کتابخونه که شدیم یه لحظه از خود بی خود شدیم (من + مامان + بابا) . زیرا جمعیتی رو در صف ها دیدیم که فقط 2 جا نظیرشو دیده بودیم . 1- صف بنزین 2 - صف ورودی کنسرت امینم با 50سنت (Eminem Ft. 50CENT) در مشهد .
2 راه بیشتر نداشتیم : 1 - مشهد ، منزل ، لالا . 2- صف ، فرم ، ثبت نام . پس به اجبار مادرم تو صف واستادیم . یکی یکی مراحل رو پیش رفتیم تا رسیدیم به بچه غول . بچه غول از این قرار بود که 200 نفر دانشجوی گل ترم ، باید برگه های ثبت نام خود را به یه نفر می دادن تا براشون انتخاب واحد کنند . حدود 2 ساعت اونجا الاف شدیم . ساعت مچی مادرم با کلی ترس و لرز و با صدایی لرزان می گفت ساعت 2 بعدازظهر . (شما تصور کنید ) : هنوز 15 نفر مونده تا به شما برسه ، پدرتون تلفن از دستش جدا نمیشه ، خون جولوی چشای مامانتونو گرفته ، شیکمتون داره آواز من مرد تنهای شبم رو می خونه ، هبچ آشنایی ندارید و هنوز یه مرحله دیگه تا به پایان ثبت نام مونده .
ثانیه ها به کندی سال ها می گذشت . عرق سردی بر تنم نشسته بود . ماسه ها به صورتم می خوردن . کفتار ها بالای سرم در حال پرواز بودم . از تشنگی لبانم ترک برداشته بود که ناگهان صدایی به گوشم رسید که می گفت راجو .... راجو .... . دیدم مرا فرا می خوانند . با سرعت به سمت آب دویدم اما دیدم که سراب است ، زیرا تنها 16 واحد گیر منه بد بخت اومده بود . از اونجایی که به امور دانشگاهی آشنایی کامل نداشتم و همچنین حوصله کل کل و پرس و جو برگه را گرفتم و به سمت سخت ترین قسمت قضیه یا غول ماجرا حرکت کردم . شهریه ! ! ! ! !
وقتی نوبت ما شد و پدرم از مبلغ کل شهریه با خبر شد ، مثل مرد دستشو تو جیبش کرد و عابر بانک رو در اورد و با افتخار تمام و با لحنی پولداری منش گفت :
(پدرم) : عزیزم
(حسابدار) : جانم
(پدرم) : آه عزیزم
(حسابدار) : جانه دلم
(پدرم) : عزیزم ، کمترین مبلغی رو که باید نقد بریزم رو از حسابم دریافت نمایید
(حسابدار) : چشم . و مابقی ؟
(پدرم) : شما چه پیشنهاد می کنید ؟
(حسابدار) : طی یک چک !
(پدرم) : پس عزیزم ، لطف کن و مبلغ 50% شهریه رو از حسابم برداشت کن
.
.
.
بله بلاخره ما هم طی این اتفاقاتی که افتاد دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی ، واحد نیشابور شدیم . . .
البته لازم می دونم اینو بگم که این ماجرایی که تعریف کردم همه قضیه نبود بلکه نقاط برجستش بود .
اما باید دید که دومین خاطره ماله چه کسیه ! ! ! !
فعلا ، یا حق ....